عادت کردیم منتظر بشینیم همه چیز را در هر حدوحدودی هست بسپاریم به دست قضا. همه دلیلمان هم با پررویی خلاصه می کنیم در این جمله که: "همه چیز تقصیر بی توجهی این مسئولین هست .." نمیدانم بعضیها خودشان را گلابی فرض می کنند یا اطرفیانشان را؟ 

خسته شدیم از بس نقدهای سلبی و تکراری و خشک و معاندگونه شنیدیم. واقعا آدم حرصش می گیرد. بابا جان عزیزان تان کمی هم بصیرت چیز خوبی است. مشکل ما اینجاست که نمیدانیم فرق ولایت پذیری و بصیرت چیست. ولایت پذیری یعنی ببینی نایب رهبرت چه می فرماید و آن را رای برگزیده بدانی. چه موافق باشی با آن حرف چه مخالف باید آن را قبول کنی و سرلوحه قرار دهی. اما بصیرت یعنی پیش بینی آنچه که هنوز رهبری نفرموده اما چارچوب فکری ایشان در آن است. یعنی بتوانی حدس بزنی نطق بعدی ایشان در مورد چیست و خلاصه نظام فکری ایشان را دریابی. حالا دقت کنیم ببینیم چند درصد ما ولایت پذیریم؟ خیلی ها. اما چند درصد ما بصیریم؟ خیلی کم.

آنقدر کم که حتی رهبری برای مداحان که الگوهای بصیرت افزایی جوانان محسوب می شوند باید خود را هزینه کنند و شخصا از اعتبار خویش برای بعضی هایشان صرف کنند. واقعا آقای الف از مداحان برجسته ما نمی داند نباید جلسه میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها را به روضه تبدیل کند؟ واقعا ایشان و امثال ایشان چه فکری درباره مردم می کنند که شب میلاد بی بی دوعالم سلام الله علیها نیم ساعت برنامه سینه زنی سنگین را به جشن ملحق می کنند؟؟؟ واقعا زشت نیست برای مداحان که به اصطلاح عنوان جبهه خودی را دارا هستند حضرت آقا خود را هزینه کنند؟:"بارها به مداحان اعتراض كرده ام كه جلسه جشن مولودی را به مجلس عزاداری تبدیل نكنند/روضه خوانی خوب است اما نگذارید وانمود شود كه عواطفی كه مردم نسبت به ائمه دارند در گریه و عزاداری منحصر است."

جالب است امروز عده ای می گویند احسنت! چه قدر خوب است که رهبر تذکر می دهد! پاسخ می دهم ای نادان کی قرار است فکر ما رهبرگونه شود که ما با بصیرت مان مقابل انحراف مداحان بایستیم؟ نکند منتظریم همیشه همه چیز را آقا تک تک و جزء به جزء بیان فرمایند؟ در آن موقع فرق انسان و حیوان مقلد کورکورانه چه خواهد بود؟ عادت شده برای عده ای تماشاچی صرف باشند. نمیدانم شاید عده ای لقمه جویده می پسندند ولی خواهشا برچسب دین و نظام و ولایت و بصیرت را از خود جدا کنید بعد هرچه خواستید انجام دهید ... خواهشا!

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 12:22 |

خاطره جهادی (۲): دعای ظهور

روز میلاد حضرت زینب سلام الله علیها در مسجد شیعیان برنامه جشن گرفتیم و اهالی هم با جون و دل سر برنامه حاضر شدند. ما بخاطر دیر تموم شدن کار عمرانی و البته نبود ماشین برای انتقال به مقر آخرین گروهی بودیم که اواسط جشن به مسجد رسیدیم و چون جای خالی آنچنانی نبود همه در کنار پیرمردی سالخورده در میان جمعیت خو گرفتیم. پیرمردی که یکی از کاراکترهای دوست داشتنی من در جهادی امسال بود.

یک سلام کافی بود تا خونگرمی پیرمرد رو به رخ مون بکشه و خستگی یک روز تمام کاری رو از یاد ببره. اونقدر باحال روبوسی و حال و احوال میکرد که انگار بچه هاش از سفر کربلا اومدن

از منطقه و از تنبیه نوه هاش تو مدرسه بدست معلم سنی میگفت. از غصه دوری از حرم امام رضا ع میگفت. از اینکه توی خانوارهای سنی با شیعیان اینجا بد برخورد میشه میگفت. از پسرش که چابهار حوزه علمیه درس میخوند میگفت و ما هم با شور و خنده از خاطرات روزانه اردومون می گفتیم تا خنده ای مهمون لبهاش باشه. به خودم اومدم دیدم با چهارپنج نفر دیگه اونقدر با پیرمرد که اسمش "شهدور" بود مچ شدیم که صدای "بچه ها ماشینها منتظرن" نگران مون کرد.

یکی از بچه ها تحت آخرین جمله از شهدور خواست که دعایی کنه. پیرمرد باحال و ساده دل ما هم که واقعا طی روزهای بعد بغض زیادی ازش دیدم مخصوصا عکسی که ازش سر سجاده خاص خودش انداختم انگشتش رو زیر چشماش برد و قطره های اشک روی صورت نورانی اش رو کنار زد و گفت: دیگه امام زمان مون بیاد ....

پ.ن۱: این خاطره ها برای این نیست که دل مون بسوزه و بگیم طفلیا چه روزگاری دارن! صرفا می نویسم که به زندگی مون فخر نکنیم و غره نشیم. آقا نوه اش به دنیا اومده براش لپ تاپ خریده .. نوه اش بیست ساله شده نماز بلد نیست چه برسه به یاد امام زمانش ...

پ.ن۲: نمیدونم واقعا میشه قول داد آدم بین سیصد خونوار سنی محاصره باشه اوضاع اقتصادی اش بهم ریخته باشه و اعتبار اجتماعی خودش و خانواده اش توی روستا زیر صفر باشه ولی سر بالا بگیره و فریاد بزنه من یک بچه شیعه م و جانم فدای فاطمه زهرا س ....... بازم دم شهدورها گرم ...

پ.ن۳: از ابتدای اردوی جهادی نوروز ۹۲ فکرمیکردم قراره برم به همه یاد بدم. به یکی خونه ساختن به یکی پی کندن. به یکی وضو ونماز. به یکی حفظ سوره. کاش از اول نگاهم این بود که قراره"یـــــاد بـگیــــرم" و الان شکی ندارم خیلی بیشتر از چیزی که یاد داشتم در جهادی یاد گرفتم.

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 و ساعت 15:9 |

خاطره جهادی(۱): کفترای یک عاشق

اسمش احمد بود و نوجوان یکی از ۱۶ خونوار شیعه ای به حساب می اومد که بین سیصد خونوار سنی روستا زندگی تنگ و شرایط دشواری داشتند. تا شنیدم کفتر داره سر صحبت و کل کل رو باهاش باز کردم و قرار شد بریم دوتا کفتراش رو ببینیم. طفلی براش جالب شده بود که من فقط قرآن و وضو یاد دادن بلد نیستم بلکه سرم تو کار کفتر واینا هم هست :)

کفترا رو که اورد دلیل اصرار وپافشاری روی این حرفش که "به هیچ وجه کفترامو نمی فروشم" رو خوب گرفتم. کفتراش واقعا خوشگل و ناز بودن. یک نر و یک ماده. همونجا چفیه دور گردنم رو انداختم روشون و این عکس رو به تاریخ اردوهای جهادی سیستانم پیوند زدم.

بهش گفتم احمد بیا اینا رو بهم بفروش. گفت نه! فروش نه! گفتم خوب میخرم ها! گفت: "اصلا راه نداره اصرار نکن اینا رو خیلی دوست دارم. این دوتا عزیزامن! زندگی منن!" دید دارم زیادی اصرار میکنم کفترا رو با اطمینان از جلوم برداشت و برد خونه.

پنج دقیقه نشد برگشت! گفت حالا چند میخری؟

زدم زیر خنده گفتم دمت گرم چی شد پشیمون شدی دادا؟

گفت نه پشیمون نشدم. کفترا رو بردم خونه به بابام گفتم که میخای بخری شون. بابام گفت: "احمد! میدونم چقدر اینا رو دوست داری ولی اینا بچه شیعه ان. آدمای خوبی ان. این همه راه اومدن اینجا کمک یار ما باشن. اگه دلت خواست بهشون بفروش ..."

پ.ن: اگرچه بچه های شیعه توی اون سختی مادیات و امکانات براشون مرده ولی هنوز مرام و مروت شون نمرده .... تنها چیزی که توی کپرشون بویی از زندگی و حیات می داد همین کفترا بودن.. یعنی طفلی در ازای حضور چندروزه ما همه زندگی اش رو آماده معامله کرده بود ... نمیدونم من در ازای کسی که برای مکتب من خودش رو چندروزی به سختی انداخته باشه حاضرم اینقدر دست دل باز باشم؟

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در پنجشنبه هشتم فروردین 1392 و ساعت 23:42 |
جهادي يعني آرمان هاي خاك گرفته رو از طاقچه برداري و بين مردم محروم عملي كني ...
جهادي يعني فراموش كردن خود و بولد كردن خوشي هاي ديگران ...
جهادي يعني دل سپردن به دنياي بي غل وغش دختر هشت ساله شيعه در حصار تمسخر بعضي سني ها ...
جهادي يعني يك يادواره با محوريت وحدت بياد شهيد شوشتري و جنگيزهي كه شيعه وسني نه از روي ادا كه كاملا حقيقي روي همديگر را مي بوسند و براي آباداني اسلام دعا مي كنند ...
جهادي يعني دل بستن به تبسم پيرزني هفتاد ساله كه وقتي برايش آرزوي محشورشدن با حضرت مادر س را ميكني خنده اشك هايش تو را تا مدينه مي برد ...
جهادي يعني كلنگ و بيلي كه بر سر نفست فرود مي آوري تا مبادا حضورت در مناطق محروم و فقيرنشين را فخر و بزرگي تصور كني...
جهادي يعني بيست ساعت كار عمراني و چهار ساعت سجده شكر و دعاي خير ...
جهادي يعني ترجيح نا امني و خاك و آب مسموم آشاميدني و شام سيب زميني با تخم مرغ به سفره مهر خونواده و آجيل و تخمه و آبگوشت روز تحويل سال ...
جهادي يعني پوست سياه شده از نور آفتاب سيستان كه شايد نشانه اي از چادر خاكي مادر س شد ...
جهادي يعني پنجشنبه اي كه خانه اهل تسنن را عمران كني و شب جمعه اش دعاي كميل مولايت را با غربت خاص روضه مدينه بر زبانت براني...
جهادي يعني دانشجوياني هستند كه اگرچه مسئوليت ارگاني در نظام اسلامي جز تحصيل تهذيب ورزش ندارند اما از برخي مسئولين بي تقوا درد سازندگي بيشتري دارند ...
جهادي در يك جمله يعني لبيك يا خامنه اي ...

پ.ن: سلام. سال نو به طعم ظهور مبارك ان شاء الله.. اردوي جهادي نوروز 92 بيش از حد تصور شيرين و دلچسب بود. به ازاي تك تك تعطيلات عمرم كه در اردوهاي جهادي نبودم يك دنيا حسرت ميخورم...


برچسب‌ها: اردوهاي جهادي, جهادي, جهادي يعني چي, عمران
+ نوشته شده توسط عاشق ایران در دوشنبه پنجم فروردین 1392 و ساعت 13:5 |

نمی دونم چرا بعضیامون کینه شتری داریم؟ دنبال فرصت بودیم یک جمله بگه درباره مرحوم چاوز یک عکس تقلبی دربیاد باز دوباره همه چاقوها رو بکشیم هم به خودش و هم به نظام و رهبری هرچی میخواهیم ببندیم. چقدر تقوا کم شده مردم! هرکس خودش رو نسبت به همه چیز آیت الله میدونه. بعضیا از عکس فتوشاپی اثبات گمراهی از اسلام درمیارن.

من منتقدم به این دولت و از این انتقاد داشتن هم کاملا راضی ام ولی اگر همین الان بازهم به سال ۸۸ یا ۸۴ برگردم دوباره به محمود احمدی نژاد رای میدم. هرچی بود از واگذار کردن کشور به فتنه گرای تشنه به خون اسلام و جیره خورای غرب که میخواستند نیویورک رو بیارن پایتخت مملکت اسلامی خیلی خیلی بهتر بود. هرچند قدردانی های عجیب غریب احمدی نژاد از مشایی واقعا جای سوال شده است که آقای احمدی نژاد این مشایی همانی نیست که رهبری جدایی شما از ایشان رو امر فرمودن؟؟ کاش می فرمودید رهبری بهاری بهاری بهاری هستند حداقل حقیقتی گفته بودید.

ولی بازهم امروز اگر یک عده از زمین خوردن احمدی نژاد شادی میکنند و با سرخوشی به هم فخر میکنند کینه شتری دارن. اینها از روز اولی که این رییس جمهور شروع به فعالیت کرد منفی بافی می کردند و حالا امروز هم که به شر نفوذ مشایی علیه ما علیه داره محبوبیتش رو ذره ذره از دست میده سنگ لای چرخ دولت می اندازند.

اون آقایی که از کفش خوردن احمدی نژاد در سوریه شادمان هست، خانومی که فکر میکنه فحش کشیدن ناموس رییس جمهور حلاله و همه اونایی که ته دلشون دارن رای نیاوردن کاندیدای هشت سال قبل شون رو سر این مرد خدمتگزار ولی فریب خورده خالی میکنند بی شک منافقند و دشمنی با اصل نظام دارند. پس بجای اینکه همه با هم احمدی نژاد رو بکوبیم چشمامون باز باشه که اولا خودمون تاآخر پای دین و مملکت مون بمونیم و ثانیا نذاریم یک عده از حراف ها و وراج ها با بهونه کردن پیراهن عثمان خطوط قرمز رو رد کنند.

حتما نوشته دکتر سوزنچی رو درباره عکس منتشرشده این روزها بخونین: اینجا

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 و ساعت 9:52 |

دلم می خواست رسوایی رو میدیدم ... حیف شد .. دیگه چه قدر ممیزی بخوره .. خدا میدونه ... نمیدونم واقعا دیگه میشه از این جشنواره فجر منتظر تولید چیز جدیدی برای انقلاب اسلامی باشیم یا نه ... ولی خیلی دلم میخواد جواب یک سوال ساده رو بدونم.

اونم اینکه چطور ممکنه در مملکتی که نظامش الحمدلله انقلابی هست اینهمه نقد و انتقاد اونم از طرف جامعه انقلابی بهش وارد باشه؟؟ مگر غیر از اینه که هردو طرف یک آرمان دارند؟؟ پس چرا بجای اینکه روشنفکرامون اینقدر منتقد وضع موجود باشن بچه مذهبیا به این سیستم معترضند؟؟ بعیارتی نقد خودی به خودی.

مثلا توی قضیه همین وزارت ارشاد واقعا در تعجب و حیرتم. وزیر انقلابی، معاون سینمایی انقلابی، مشاورین انقلابی ولی تنها طیفی که هنوز از سینما هیچ حق و بهره ای ندارند طیف مذهبی و انقلابی و خانواده های محجبه و متدین هستند؟؟

چی رو کجا و چطور کج گذاشتیم که این بلا رو به سر خودمون اوردیم؟؟

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در جمعه چهارم اسفند 1391 و ساعت 1:18 |

دلم برايش مي سوزد ... شروعش طوفاني بود ... ظهورش طوفاني .. اوجش طوفاني ... واي من خدا نكند سقوطش هم طوفاني ... آخر كجاست احمدي نژادي كه دليرانه با نطق خود دانشگاه نيويورك رو به سكوت وادار مي كرد؟ كجاست رييس جمهوري كه سفرهاي استاني اش اشك محرومين رو جاري مي كرد؟ كجاست دولتي كه شعار خدمت به مردم رو در گفتمان انقلاب اسلامي احيا كرد؟ كجاست محمودي كه در مقابل رهبر مثل كودكي فرمانبردار و مطيع بود؟

اي خداي من به ياد آن زماني كه از امام راحل پرسيدند: بهترين دعا چيست؟ فرمودند عاقبت به خيري!

كسي فكر ميكرد رييس جمهور ما اين چنين همون اندازه كه از طريق ولايت دور ميشه از دل مردم هم فاصله بگيره؟ كسي فكر ميكرد روزهاي خوش آبادسازي ايران اسلامي و ايجاد طرح بزرگ هدفمندي يارانه ها اينطور با ركود و توقف مواجه بشه؟

اشتباه نشه .. رييس جمهور ما خدمت كرد ... خوب هم خدمت كرد اما دقت نكرد .. وصلت با كسي كه از ولي خدا اعراض كرده است و ريشه هاي بهاييت و چه و چه در او ديده مي شود بايد بزرگترين هشدار زندگي رييس جمهور مي بود ... اين روزها بچه بازي و بداخلاقي هاي كودكانه نگران مان كرده است ...

فداي تو رهبرا ... هنوز ما مردم را شنيدن اسرارت ميداني .. فداي تو كه در خلوتت با امام عصر شاني براي اين مردم دلداده ات قائلي .... آري بخدا بگو و با ما درد دل كن .... تصدقت بروم ... سرت سلامت ... سينه هاي ما فداي غصه اسلام و نظام .... بريز بر جان ما و در خودت نگه ندار .... بخدا شرمنده مادرت بوديم و هستيم ... بيش از اين با كوفيان شباهت نداريم ... آبروي ما را بخر و اين جانهاي ناقابل را فداي غصه هايي كن كه مي خوري .... بخدا قسم بابصيرت تر از گذشته آمده ایم و تاآخر هستيم .. تا هستي مان هست .... سرت سلامت ...

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در جمعه بیستم بهمن 1391 و ساعت 21:26 |

صدای اذان ظهر دعوت خدا بود از زائران پیاده مسیر عشق برای چند دقیقه ای گفتگو و آرامش با پروردگارشون که بیش از هروقتی خودشون رو نزدیک به او می دیدند.

یکی از موکب داران با التماس خاصی از مردم می خواست که نمازشون رو در هیئت او بخونند. علت این همه اصرار رو نمی فهمیدم تا اینکه به خودم اصرار کرد تا داخل هیئت بشم برای نمازظهرم. با دوستم داخل شدیم و بعد از یک وضوی توپ که تو گرمای ظهر چسبید وارد شدیم و نماز خوندیم. جای گرم و نرمی درست کرده بود.

بعد نماز چندلحظه استراحت کردیم و خیلی سریع اومدیم که چندساعت پایانی مسیر رو با اشتیاق بیشتری ادامه بدیم. اما کارگاه انسان سازی حسین علیه السلام برامون درس جدیدی داشت. شخص مذکور همه کفش های سیاه رو واکس زده بود و همه کفش های رنگی رو با دستمال تمیز کرده بود و جفت کرده بود. پاشنه های خوابونده کفش من رو هم درست کرده بود و با دنیایی از آرامش و تبسم از ته دل از ما برای اهمیت و احترام به دعوتش تشکر می کرد........

پ.ن: بدنیست بعضی وقت ها کفش دیگرانو جفت کنیم یا حتی واکس بزنیم و بعدش بجای بیان و توقع تشکر، دیگران رو بزرگ بداریم .... بخدا چیزی کم نمیشه ازمون ....

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در سه شنبه هفدهم بهمن 1391 و ساعت 14:29 |
شب دوم كه توي راه پياده روي نجف تا كربلا بوديم با وجود اينكه حواس مون بود مبادا جاي خواب توي هيئت ها(يا همون موكب ها) رو از دست بديم نميدونم چي شد كه اذان شد و اتفاقا موكب ها سريع پر شد و هرچي جلوتر مي رفتيم بيشتر از پيداكردن جاي خواب نااميد مي شديم. مخصوصا كه مسئولين كاروان يادآوري كرده بودند سعي كنيد زود جا پيدا كنيد وگرنه شما مي مونيد و سرماي شب هاي عراق!

دغدغه خستگي راه و نداشتن جا حسابي ذهنم رو مشغول كرده بود كه با صداي يك ايراني كه دعوت به چايي مي كرد به خودم اومدم. ايراني بين موكب هاي عراقي دعوت به چايي كنه يك حس ديگه اي داره. نزديك شديم و ديديم چند تا جوون ريش بلند كه قيافه شون به بچه هاي حوزه مي خورد كنار يك موكب فرش انداختن و دارند بلند بلند بگوبخند ميكنند! اولش فكركردم صاحب موكب هستند ولي بعد ديدم خودشون هم مهمونن و قمي هستند.

موكبدار عراقي در انتظار حضور زوار و پذايرايي با چاي عراقي

بعد از ابتدايي ترين حرف هاي محاوره گفتم: "جانم فداي حضرت معصومه س رفقا اين موقع جا سراغ نداريد؟ ما دونفريم". درحاليكه ميدونستم طرح اين سوال فقط باعث ضايع شدن خودم و رودرواسي دوستان طلبه م ميشه. شخصي كه حسين نام داشت گفت: "چرا كنار جاي خواب من سمت راست موكب جا هست. احتمالا براي رفيقت هم يك جا پيدا بشه." خيلي بهت زده از اين جواب با هماهنگي يك نفر ديگه داخل رفتيم ودرحاليكه به دل مون شور اسم خواهر نازنين امام هشتم افتاده بود رفتيم داخل و با كمي تنگي جا و فشار تونستيم در يك شاهكار تاريخي توي اون ساعت از شب جاي خواب پيدا كنيم. اينقدر غيرمنتظره بود اين اتفاق كه دوستم چسبيد به جاش كه مبادا كسي اونجا رو پر كنه!!

باشورو حوصله و چهره اي خندون اومدم بيرون همونجايي كه بچه هاي ايراني دعوت به چايي ميكردن. ذهنم درگير شد كه چه رابطه غريبي بين حرم امام رضا و كربلاست.

گپ و گفتم با شخصي به اسم هادی از بچه هاي خوش سفر اين تيم طلبه آغاز شد. پرسيدم علت چيه كه شما چندتا ايراني اينجا هستيد و با رييس موكب كه عراقيه اينقدر رفيقيد؟ گفت: "ما چندساله اربعين يك شب اينجا ميايم. از وقتي كه رييس موكب (جواد: مردي سيه چهره چهل ساله كه بشدت خونگرم و فوق العاده بذله گو و شاد بود كه چند كلمه اي ايراني هم بلد بود و بشدت بساط خنده ما چندنفر رو فراهم كرده بود!!) كار خدمت به زوار رو با يك كيسه برنج شروع كرد و سال بعدش با پنجاه كيسه و سال بعدش با سه وعده شام وناهار و سال بعدش با شروع بناي ساختمون موكب و سال بعدش با گسترش ساختمون و سال بعدش كه امسال باشه هم ساختمون دويست نفر رو جاي ميده و هم يك هفته شام وناهارش برپاست ما خودمونو ميرسونيم به اين مرد كه در حد يك شب بهش كمك كنيم."

درحاليكه قضيه پيداكردن جا و همت جواد رو توي ذهنم جا ميكردم ادامه داد: "جواد يك مغازه داره توي بغداد كه خرج هفت تا بچه و خونواده ش رو از همون درمياره. زندگي ش بقدري حقيرانه است كه قابل بيان نيست. ولي هرسال خرد خرد جمع ميكنه و كنار ميذاره براي بهتر شدن اين ساختمون تا بتونه تعداد بيشتري از زوار پياده رو اطعام كنه و اسكان بده."

داشت ماجرا عجيب ميشد. گفتم: "با يك مغازه ساده اينطوري هرسال به زوار آقا خدمت ميكنه؟" گفت: "خودش هم راضي نيست اين حرفها جايي گفته بشه ولي اينو بدون امسال آقا رو توي خواب ديده كه دستور دادن طلا بدن بهش. كارش عجيب بركت كرده. الانم وقت توزيع شامه. بريم سراغش."

معادلات ذهني م بهم ريخته بود و نميدونستم دقيقا چه خبره تو اين بازي عشق وعاشقي؟ رسيديم به جواد تا من رو ديد درآغوشم كشيد و اونقدر به عربي خوشآمد گفت كه من خسته شدم! هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه شام توزيع شد. نشستن مردم دور سفره براي اطعام همانا و غيب شدن جواد همانا. از هاشم پرسيدم گفت اون گوشه نشسته يواش برو سراغش متوجه نشه. درحاليكه از شلوغي بالاي سر ديگ عدس پلوي عراقي جدا ميشدم و به سمت جواد مي رفتم صحنه بزرگ ديگه اي حالم رو منقلب كرد.

جواد بذله گو و شوخ و شاد و بازيگوش يك گوشه دنجي واستاده بود به جمعيت نگاه ميكرد و به پهناي صورت گريه ميكرد و اشك مي ريخت! مثل بچه اي كه مادرش رو از دست داده! مثل كسي كه اصلا اين دنيا نيست. نفهميدم چي مي ديد و چه حالي داشت. هاشم ميگفت: "سيستمش اينطوريه. امام حسين ع دلش رو خريده."

هادی حيرتم رو ديده بود. شام كه تموم شد رفتيم سراغ جواد و هادی كه عربي اش فوق العاده بود پرسيد: "جواد الان نگراني ات چيه؟ چيزي هست كه باعث بشه ذهنت مشغول باشه؟" جواد گفت:" آره بخدا. بايد براي سال بعد سيستم گرمايشي موكب رو تقويت كنم مردم سرما نخورن. بعد ميخوام پول جمع كنم اون قسمت از فضاي خالي رو هم اضافه كنم به ساختمون موكب. سال بعد بايد بهترين خدمت رو به زائرا داشته باشم. توروخدا شما هم ببخشيد موكب من قابل شما رو نداره ......" هادی ترجمه ميكرد و اشك ميريخت....

پ.ن: فقط يك لحظه به دلم افتاد ما چقدر مادي شديم. چقدر به فكر اين هستيم كه زندگي مون تجملي تر و مدرن تر باشه. اينا تو چه وادي هستن و ما كجاييم؟ زنده بودن من به زنده بودن زندگي مه! زنده بودن جواد به ريختن زندگيش پاي زوار آقا ...

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در یکشنبه هشتم بهمن 1391 و ساعت 13:31 |

بیست کیلومتر تا دیار عشق "کربلای معلی" مونده بود و براحتی میتونستی هرکس رو که بیشتر از دوسه روزه توراهه از بقیه که یک هفته ای هست دارن با پای پیاده به سمت کربلا میرن تمیز بدی.

پاها از زانو تا انگشت ها مثل چوب خشک شده بود و تاول های کف پا اون هم چند روز قبل از اربعین با حال وهوای کاروان اسرای اهل بیت ع روضه مداوم راهمون شده بود ... ولی عجیب ترین اتفاق چهره خندون و توان بی نظیر جماعتی بود که شامل زن ها و حتی کودکان میشد... نمیدونستم چه خبره .. ولی با چهره های زوار آشنا بودم .. چون میدونستم نیروی غیبی که داره پای پیاده هشتاد کیلومتر منو می کشونه به سمت حرم، تنها خاص من نیست و یک امداد بی سابقه ست..

ساعت، ده صبح روز سه شنبه رو نشون میداد که لابلای هیجان جمعیت برای رسیدن هرچه زودتر به وعده گاه نور خودم رو غرق در خستگی دیدم .. مونده بودم که به رفقا اعلام کنم من نای ادامه ندارم نوجوون سیه چهرده ای با لهجه غلیظ عراقی بسراغم اومد و درخواست ماساژ داد.. حالا تعجب من بمونه که چرا این طفلی داره درخواست میکنه عوض من؟!

تا اومدم بگم نه، به حالت ناراحتی و استیصال و خواهش ازم خواست دراز بکشم تا ماساژ رو شروع کنه .. بخودم اومدم کفشم رو دراورده بود داشت جورابم رو بیرون می اورد تا حسابی سنگ تموم بذاره ... ممانعت منم هیچ سودی نداشت .. اونقدر این بشر به کارش باور داشت که نمیشد چیزی بگی ... روی تمام عضلات پا کار کرد و وقتی احساس میکردم جون تازه ای گرفتم و البته ناراحت بودم از اینکه چرا اینقدر به پاهای بوگرفته و عرقی من دست می زنه و عین خیالش نیست با لبخند ملیحی بهم فهموند که تمومه .. اومدم کفش پام کنم دیدم خبری ازش نیست .. بیشتر دقت کردم دیدم همون نزدیکیا داره دستای چرک گرفته و کثیف شده ش رو با همون توصیف به چشماش میزنه و زیر لب با مولاش چیزایی میگه ..

اونقدر توی بزرگی صحنه مونده بودم که با صدای اذان ظهر به خودم اومدم ... یا الله .. چی می دیدم... چی داشتن نشونم میدادن...

پ.ن: نمیدونم چقدر این برای ما قابل درکه ولی سعی نکنیم با عقل مادی این چیزا رو فهم کنیم چون فقط خسته میشیم و برداشت پرت میکنیم ... اینا فقط با "عشق" قابل درکه .. تازه فهمیدم عاشق حسین بودن یه مقدماتی داره که ما هنوز به میم اونم نرسیدیم ...

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 و ساعت 1:53 |

نام: عرب بادیه نشین
کسوت: عبای بلند و چهره ای سیاه و ساده
حرفه: صاحب موکب (هیئت و مکانی که سر راه زائران پیاده کربلای معلی جهت اکرام میهمانان حرم حضرت اباعبدالله علیه السلام به کثرت دیده می شود)
سرگرمی: تهیه آذوقه مناسب برای پذیرایی زوار حسینی
دغدغه: پیاده روی هرساله از بغداد تا کربلا به همراه خانواده
فعالیت: درحال حاضر مغازه ای نقلی در شهر بغداد دارد که خرج روزمره خود را از آن درمی آورد و از پس اندازهای چند ساله همین مغازه چیزی نزدیک به پنجاه میلیون دینار توانسته است بنایی نود متری خریداری کرده و آن را به استراحت زوار اختصاص دهد.
آرزو: داشتن بهترین موکب در بین هزاران موکب پذیرای بین راهی نجف تا کربلا بدون چشم داشت
وضعیت: خنده بر لب و آرامش در دل و نور در چهره

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام: ایرانی متمدن
کسوت: بروز ترین مد روز دنیا و چهره ای پر زرق وبرق
حرفه: صاحب چند پروژه بزرگ ساختمانی  در ایران و خارج
سرگرمی: پارتی های مختلط و سرو انواع مشروبات الکلی و فست فودهای متنوع
دغدغه: بهترین و شیک ترین زندگی برای خانواده و رفاه مطلق در دنیا
فعالیت: سالی چند بار در پنج ستاره ترین هتل های جهان امضای قراردادهای کاری می کند و در ایران کارخانه هایش را برای عرضه محصولات به قیمتی چندبرابر ترغیب می کند.
آرزو: پول داشتن بیش از پیش و شهرت بیشتر به عنوان معتبرترین برند جهانی
وضعیت: حریص به امروز و نگران فردای بدون پول و شهرت ازدست رفته

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در دوشنبه هجدهم دی 1391 و ساعت 12:8 |

آقا سر میز شام مجلس هفتم یک بابایی آخوند بنده خدا نه سبزی جلوشه نه سالاد یک ظرف پلومرغ داره می خوره که همه دارند و یک نوشابه هم که چون لیوان جلوش نیست مجبوره با نی بنوشه!

حالا بغل دستی آخوند قصه ما یک آدم خودشیفته که ریش های پروفسوریش رو توی آسیاب کینه روحانیت سفید کرده و دستش به همه چیز هم می رسه! منتها معلوم نیست چه دردی داره که باید هر لقمه ای رو که پایین می ده یک نگاه نفرت آمیز زیرچشمی هم به این آخونده داشته باشه. یکی نیست بگه بابا یک ظرف سالاد که تعارف نمی کنی هیچ سنگینی نگاه خبیثت رو هم انداختی روی طرف!!

چند لحظه بعد که همه چیز به همین منوال سپری شد و غذا تمام، حاج شیخ شروع کرد به نوشیدن نوشابه منتها با نی! چون لیوان یکبارمصرف نزدیکش نبود. به محض اینکه صدای گیرگردن نوشابه توی نی بلند میشه یارو با غیظ شمر! یک "نوچ نوچ" بلندی میکنه که انگار گوشتش رو بلند کرده! حالا بقیه هم که دارن خیره خیره به ماجرای مجهول پیش اومده نگاه می کنن باید توجیه بشن که بابا مشکل از مرض قلب این مردکه نه اون آخوند بنده خدا..

ولی چه میشه کرد که اندک انسان هایی بی وجدان و نانجیب - برخلاف روحانیت معتقد و اصولی ما - توی لباس روحانیت خوردند و می خورند و خواهند خورد که چنین بازتاب هایی از عوام بعید نیست.. به قول یکی از دوستان این بی دینی ها و دین زدگی ها و خدافراموشی ها نتیجه آزاد کردن قانونی ماهواره و ایجاد دانشگاه های مختلطه که بعد بیست سال الآن داره جواب میده .. وای به حال اون هایی که حرمت لباس پیغمبر رو به شادی و خوشی بچه های ناخلف شون فروختن و از دین بود هرآنچه که مایه می گذاشتند ... وگرنه این لباس که برای خیلی ها که مذهبی سفت وسخت هم نیستند محترم و متینه ..

 

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 و ساعت 22:58 |

عزت از این بیشتر که رهبر انقلاب به امریکا پیشنهاد حذف اسرائیل از صحنه روزگار فلسطین را دهند تا از این بیشتر این عامل فساد در خود امریکا برای این شیطان بزرگ مسبب بدبختی و فضاحت نشود؟؟

عزت از این بیشتر که در این بازار گرانی و تحریم غربی ها وقتی رییس جمهور ایران به استقبال نمایندگان دو سوم کشورهای جهان می رود یکی از یکی گرم تر و مشتاق تر او را ملاقات می کنند؟؟ گویا آن ها نیاز به ما دارند نه ما به آن ها!

عزت از این بیشتر که رییس مجمع تشخیص که در دودهای آتش فتنه بصیرتش را از دست داد و با آن همه سابقه درخشان در آستانه جدایی از انقلاب قرار گرفت امروز شانه به شانه در کنار رهبری و مسئولین در ردیف اول سالن اجلاس سران غیرمتعهد حاضر شود؟

عزت از این بیشتر که در مقابل دیدگان جماعتی عظیم از اهل سنت قاری ایرانی ما با رعایت استانداردهای جهانی قرائت با افتخار بگوید: صدق الله العلی العظیم!؟

عزت از این بیشتر که جمهوری اسلامی ایران غیرمستقیم اسد را در سوریه به کنترل اوضاع گمارد و در پایتخت مرسی به نمایندگی از همه اعلام کند سوریه آزاد است و کسی نمی تواند سوریه را دچار اضمحلال کند!؟

حق است بگوییم و لک الحمد یا رب العالمین ...

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در پنجشنبه نهم شهریور 1391 و ساعت 11:51 |

نابودی هتاکین داخلی و بی خردهای مغرض که در مجموعه ضد طنز خنده بازار هرچه به ذهن کثیف و حقیرشان می رسد با استعانت از ریاست جاه دوست صداوسیما که بجای جلوگیری از برنامه های بی کیفیت به بهانه مبارزه با ماهواره اقدام به تاسیس شبکه و تقویت رزومه کاری می فرمایند به خورد ملت می دهند طلب ذلت روزافزون داریم!! مهندس! شما مشغول قیچی کردن روبان باش! سیمای ما خنده بازارش برپاست!

نامه انتقادی دانشجویان کشور در اعتراض به توهین در یک ضدطنز بنام خنده بازار

اهانت بی سابقه شبکه سه سیما به مرجع عالیقدر تشیع

+ نوشته شده توسط عاشق ایران در یکشنبه پنجم شهریور 1391 و ساعت 14:2 |

JavaScript Codes