X
تبلیغات
خبرهای داغ داغ داغ!!! نسوزی!


ساعت تقریبا هفت شب. یک روز پرکار و انرژی بر رو با نوجوونا و بچه ها داشتم.

چفیه پرطرفدارم رو روی خاک های دشت زیر آسمون پرستاره کویر پهن میکنم و هم نفس با نسیم، نماز مغرب و عشا میخونم. ای خدا که چقدر این نماز دلنشینه. از خدا میخوام این نماز آخرین نماز جهادی زندگی عاشق ایران نباشه و این لحظه های خوب آخرین سفر این بچه های باخدا نباشه و کارمون برکت بیشتری داشته باشه و . . .

به خودم که میام، یکی از رفقا بالا سرم واستاده زل زده بهم. میگه الان بچه ها خسته و کوفته از سر کار برمیگردن گرسنه ان شام نداریم اون وقت تو اینجا خلوت کردی؟! میگم بابا من از کجا بدونم خب! آخه چقدر این بچه های تدارکات نوربالا میزنن که وقتی کمک میخوان بازم به رو نمیارن!

میریم داخل و زیر رگبار نیش تیز پشه هایی که این روزهای آخر نمیتونن ثانیه ای از ما جدا بشن و تقریبا از شدت علاقه یه جای سالم واسه ما نذاشتن، به تیم تدارکات شام ملحق میشم. شام مون آب دوغ خیاره. 

معرفی میکنم: دست های عاشق ایران! (سمت راست)

با همه خوشمزگی این غذا دلم برای بچه ها میسوزه که تمام روز رو زیر آفتاب فقط بیل و کلنگ بدست گرفتن و هیچ توقع و انتظاری از هیچ احدی هم ندارن. ولی خب دیگه ما این شام رو بدیم به طفلیا ته دلشونم نمیگیره.

بچه ها میرسن. یکی از یکی ولو تر و خسته تر! تقریبا دوازده ساعت امروز کار کردن. یادم از روزهایی میفته که وقتی از کار عمرانی برمیگشتیم، اونقدر گرما به سر و کله مون نفوذ کرده بود که هرچی سرمون رو می شستیم حرارتش نمی رفت!

- خداقوت گررررم همه بچه های پاکار جهادی و عشق شهادت! 

با همه خستگی شون جوابمو با شوخی و خنده میدن و بعضا با جمله معروف کی خسته است!؟ دشمن! با دیدن این همه خستگی اونم با حال داغون خودم تصمیم به اجرای یک نقشه شیک میگیرم:

- خب! قابل توجه همه اعوان جائعین و گرسنگان اردو باید عرض کنم امشب اردو تصمیم گرفته از شما دوستان بااخلاص خودم با یک شام غافلگیر کننده استقبال کنه. گزینه میگم حدس بزنید!

- هه هه! اردو؟! بگو داداش! گزینه بدهههه!

- خب! یک: شیشلیک بز! دو: پیتزا مخصوص کویر! سه: جوجه کباب اصل منطقه! چهار: چلو برگ با کره اضافه!

بچه ها که با اون لباسای خاکی و گِلی شون و با اون سرو وضع خسته تاحالا فکر میکردن گزینه هام همون غذای مونده ی دیروز توی یخچاله، حالا مثل مردگانی که در روح شون دمیده میشه از جا کنده میشن و با حیرت همدیگه رو نگا نگا میکنن! همه میدونن محال ممکنه توی این شرایط همچین خبرایی باشه! ولی هاج وواج یه چیزایی به زبون میارن و گزینه ای میگن!

- من فقط چند ثانیه بهتون وقت میدم که نظرات تونو بگید! هرکسم نگه شام امشب بهش نمیرسه! همینه که هست! افتاد؟؟ 

هرکسم که تا حالا باورش نشده با این صراحت و جدیت من تلاش میکنه شریک بشه و گزینه ای رو بگه. طفلیا گیج و گنگ یک نظری میدن. دلم براشون میسوزه! با خودم فکر میکنم عجب آدم مردم آزاری ام من! اما حالا من موندم و چشمایی که داره از حدقه درمیاد. موندم چطوری قضیه رو جمع کنم. آهان! الان وقت طبیعی کردنه:

- خب رفقا! لازمه که سنگینی چشمای باباقوری تون رو که به من زل زدن از روم بردارید! چون اولا هیچ عقل سالمی از بین شماها فکر نمیکنم قبول کنه که ما اومدیم جهادی که شیشلیک بزنیم به رگ!! ثانیا همه میدونین که اینجا نهایت خیلی چیزی داشته باشیم واسه خوردن، دویست گرم گوشت بزه واسه خورشت قیمه دو سه روز بعد! ثالثا باید بگم شام چیزی نیست جز حضرت شیشلیک جهادی: آب دوغ خیار!!

طوری ضد حال میخورن که اصلا قابل توصیف نیست! دیگه نمیتونم خودم رو نگه دارم! از ته دل میزنم زیر خنده! ولی خیلی زود دوزاری ام میفته که این نگاهای خوف ناک بی شک الان هدفی جز یک جشن پتوی مفصل برای من ندارن! با همه خستگی شون حاضرن یک بلایی سر من بیارن! 

لذا از واحد سرعتی بنام اسب بخار استفاده میکنم و از مقر بیرون میزنم.

اون شب شیرین ترین شام اردو رو خوردیم. کم بود و سبک! ولی همه خندون و راضی. "شاکر" و خوشحال!

---------------------------------------

* علی الحساب آخرین خاطره جهادی م بود. ان شاءالله پست های اجتماعی خواهم نوشت.

** نوای وبلاگ: با صبرو بصیرت.. با شوق شهادت.. مشتاق "جهادیم" .. در راه ولایت


برچسب‌ها: جهادی, خدا, لذت, خاطره جهادی, مناطق محروم
+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 14:5 به قـــلم عاشق ایران |

- سلام دخترم! ماشالا! آفرینننننن.

- سلام آقااا! ممنوووون.

- داداشت کو؟ چرا تو آب میبری؟!

- سر زمینه. من و زهرا آب میبریم.

- ای بابا پس چرا یاعلی نمیگین آب به این سنگینی میبرین؟!

-

- عه! جدی میگم! من خودم هروقت یاعلی میگم کارم رو بهتر انجام میدم. مثلا وقتی چیز سنگین بلند میکنم یا میخوام آب بیارم یا مثلا دوستام که همین الان دارن واسه تون حموم درست میکنن همه یاعلی میگیم. یعنی داریم برای رضای خدا کار میکنیم. از حضرت علی کمک میگیریم تا سختی اون کاری که دستمونه کمتر بشه.

- یاعلی یعنی همون یاخدا؟!

- نه! خدا یک ادمایی رو آفریده که همیشه بتونی از راه اونا از خدا بهتر کمک بخوای. خدا وقتی ببینه اسم اون ادمای خیلی خوب رو بردی چون خیلی دوسشون داره کلی کمکت میکنه. بده ش من!

- نه آقا نه نمیدم زحمت تون میشه.

از روی دوشش با نوای "یاعلی" برمیدارم و بهش میگم ببین چقدر سبک شد! مسیری رو طی میکنیم. ادامه میدم: 

- اصلا میدونی چیه؟! این یاعلی گفتن رو خدا خیلی دوست داره. هروقت دلت میگیره یا خسته میشی بگو یاعلی! دلت وا میشه. باشه؟!

- چشم!

- چشمت سلامت عزیزم! مامانت اونجا واستاده منتظره! بیا بقیه شو خودت ببر که فکر نکنه همه راهو من اوردم! وگرنه باز عصری باید بشینی تو خونه و از بازی محروم میشی! زهرا خانم تو هم برو بسلامت! راستی میدونستی اسم همسر حضرت علی "زهرا" بوده؟!

- بله!

- پس مراقب اسم قشنگت باش! بچه ها من رفتم! یاعلی!

- خداحافظ آقا "یاعلی".

-

-------------------------------------------------
* آب نداشتند اما دل داشتند!

** وحدت یعنی محکم بودن و ابراز صحیح فکر و عقیده در چهارچوب سالم به دور از تخریب، اهانت و تمسخر تفکر مخالف! وحدت یعنی دوستی بین مسلمین! وحدت یعنی درعین حال که با اهل سنت رفاقت داری چیزی از عقاید شیعه خودت کم نذاری و حتی عقاید خودتم ابراز و معرفی کنی! اما حرفی نزنی دوپهلو که ابهامات داشته باشه و باعث ناراحتی و دلخوری بشه! وقتی فضایل خانم فاطمه زهرا و مولا علی علیهما السلام هست چرا بیان تنفر و دشمنی با دیگر مسلمانان؟!؟

*** نوای وبلاگ بروز شد!


برچسب‌ها: جهادی, خدا, لذت, خاطره جهادی, مناطق محروم
+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 13:45 به قـــلم عاشق ایران |

صبح آخرین روزهای سال، بقدری دلم گرفته که حتی حوصله فکر کردن به راه حل رفع این گرفتگی حال بد رو هم ندارم. دلم میخواد گوشه ای از همین کویر با همین نسیم مطبوع خلوت کنم و فقط و فقط به خودم فکر کنم. با همین نیت خلوتم روآغاز میکنم که صدای نزدیک شدن بچه های روستا به گوشم میاد وکمتراز چنددقیقه کلی دختربچه قد ونیم قد روستا دورم حلقه میزنن و با شیطنت و سروصدا ازمعلم شون کلاس درس میخوان!

 تجربه ام از بودن، کنار این دخترهای باهوش و سِمج بهم میگه قانع کردن اون همه فرشته برای بی خیال شدن خواسته شون فایده ای نداره! پس بهتره دنبال یک موضوع خوب برای این دخترهای نازنین سُنی ام باشم! رشته فکرم رو یکی از دخترهای شیطون و پراستعدادم پاره میکنه: "بحث شیعه، سنّی کنیم!"

باخودم میگم "این یکی دیگه راه نداره! صحبت از وحدت اونم توی این سن برای دختربچه های سُنّی! شوخیشم قشنگ نیست!" اما تا میام موضع بگیرم و پیشنهاد شاگردم رو رد کنم همه بچه ها با نمک خاصی مُهر تایید میزنن روی پیشنهادش! از طرفی پیشنهاد سختیه! از طرفی نمیخوام فرض این پیش بیاد که ترس دارم از ورود کردن به این موضوع یا اینکه مثلا دخترها کشش طرحش رو بخاطر سن پایین ندارن! 

به ناچار میگم:"خیله خب! حالا که دخترای بازیگوش من میخوان بحث شیعه سنی بکنن و اینقدم شجاع هستن که به معلم شون موضوعای اینطوری رو راحت پیشنهاد میدن منم موافقت میکنم! بشرطیکه همه تون حرف بزنین! هروقتم گفتم بسه، دیگه کسی راجع بهش صحبت نمیکنه! باشه؟!" یکصدا جواب میدن: چـشم! میگم: نشنیدم! دوباره همه انرژی شون رو توی صداشون جمع میکنن و با خنده : "چــــشـــــم!" 

سرم رو پایین میندازم و از حضرت زهرا س کمک میخوام که بتونم این صحبت سخت رو در حد این فرشته ها به خوبی و بدون برانگیختن حساسیت به پایان ببرم.  این بحث برای پدرها، مادرها، جوونا و حتی نوجوونا شدنیه اما برای این بچه های کم سن و سال ... 

- خیله خب! ببینم معصومه! تو شیعه ای یا سنی؟!

- من سنّی ام!

- خب حکیمه تو چی؟!

- سنّی!

- تو چی سارا؟!

- سنّی!

- آفرین! خب حالا سنّی هستین یعنی چی؟!

- (فرزانه ده ساله:) یعنی مسلمونیم! نماز میخونیم و قرآن و اینا!

- (نعیمه هشت ساله:) یعنی حجاب داریم! یعنی به پدرمادر احترام میذاریم!

- (معصومه یازده ساله:) یعنی به هرچیزی که خدا و پیغمبر گفته عمل میکنیم!

- آفرین! خب حالا من چی؟! شیعه ام یا سنی؟!

- شیعه ای!

- خب من شیعه هستم یعنی چی؟!

- (صداها با هم قاطی میشه:) یعنی نماز میخونی! مسلمونی! قرآن میخونی! به خدا و پیامبر احترام میذاری! با مادرت باادب صحبت میکنی! (شیطونا وقتی من با خونه صحبت میکردم میومدن کنارم دقیقا نوع برخوردم رو زیر ذره بین میذاشتن تا جایی که چندبار قشنگ با خونواده م پشت تلفن همکلام شدن! 

میگم: عه! این که فرقی نشد! ما که عین همیم پس! تازه من که شیعه ام، دختر پیامبر حضرت فاطمه رو خیلی دوست دارم! امام حسین رو هم خیلی دوست دارم! شما هم فکر کنم دوست دارین آره؟!؟

- بـــــَــلهههه!

- پس این که خیلی شبیه به هم شد! اما حالا یک سوال: اگه من شیعه ام و شما سنی، پس چطور میشه من معلم شما باشم! اینقدم با هم دوست باشیم و من هردفعه نوروز بیام پیش شما! هان؟!؟ (اینجاست که بحث به لطف حضرت زهرا س  با جواب دخترا شاهکار میشه: )

- (حکیمه:) خب دیگه شیعه سنی فرقی ندارن! خیلی چیزاشون مثل همه!

- (سارا:) تو معلم مایی! خوبی! مهربونی! به ما درس های خوب میدی!

- (فاطمه:) آخه وقتی این همه با هم خوبیم، چرا هی باید بگیم شیعه سنی؟!

- (معصومه:) شیعه سنی با هم دوستن! دشمن نیستن که!

همینجا توی اوج کلاس، با هیجان می پرسم: 

- چه جالب! اگه شیعه سنی با هم دوستن پس دشمن کیه؟!!؟؟

چند ثانیه ای مکث و سکوت حاکم میشه و دخترها به همدیگه نگاه میکنن. اما معصومه که از همه تیز تره خیلی شیک و ترتمیز جواب میده: 

- خب معلومه! "امریکا و اسرائیل!"

دخترا به نشانه تایید این حرف شروع میکنن به زمزمه شعار مرگ بر امریکا و اسرائیل و من که از شدت قشنگی این بحث و رسیدنش به اینجا کف کردم، با حرکات دست ازشون میخوام که بلندتر و محکم تر این شعارهای مرگ بر امریکا رو بگن! کمتر از چند ثانیه صدای شعارهای حماسی دخترهای کلاسم همه روستا رو برمیداره و از دور نگاه پدر مادرها که خندان و متعجب دارن به دست گل هاشون نگاه میکنن متوجه ما میشه!  

بقدری از این کلاسم و حضورم بین این بچه های باهوش و با استعداد خوشحالم که روی همون خاک ها سجده شکر میرم و بلافاصله از دخترها میخوام یکی از بازی های دسته جمعی شون رو که توی محوطه دست به دست هم میدن انجام بدن! 

زنگ تفریح که شروع میشه، یک لیوان آب هدیه بزرگیه که یکی از رفقا برام میاره تا گلویی تازه کنم. با کلی خداقوت از صورت پر انرژی ام خنده ای برمیداره و میره! لیوان آب توی دستمه و همینطور که مبهوت این اتفاق خوب و تماشای بازی دخترها میشم، حالا این راحله و آرزو هستن که با لب تشنه میان سراغم! میشینم روی دو زانو تا هم قدشون بشم! آب رو بهشون تعارف میکنم! تاکید میکنم به راحله که همشو نخوره و برای آرزو هم نصفشو بذاره! آب رو میخورن و به دسته ی بازی ملحق میشن.

نسیم، مطبوع تر از قبل در حال وزیدنه! انگار داره توی گوشم سوالی رو میپرسه: خلوت تنها بهتر بود یا این حال خوب با بچه ها ؟! لبخند رضایتی بر لب دارم و فقط ذکر : یازهـــرا سلام الله علیها ...


برچسب‌ها: اردوهاي جهادي, خاطره جهادی, شیعه و سنی, وحدت, سیستان بلوچستان
+ تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 22:30 به قـــلم عاشق ایران |

گفت: خیـــلی عشــق شهــادتـــم!

گفتـم: عشق جهـــاد چی؟!

حرفی نزد.

-----------------------------------------------

* سلام به خانه مجازی من! 

** متفاوت ترین اردوی جهادی عاشق ایران به پایان رسید. لبریز از عشق به جهاد و جهادی!

*** امسال فهمیدم جهادی فقط آبادسازی مناطق محروم نیست! یکی از کارهای مهم جهادی اینه که سرتاپای خودت رو شبیه منطقه محروم دربیاری تا بتونی طرحی برای آبادانی اش تصور کنی!

**** تشکر از همه دوستان بزرگوارم که با نظرات عمومی و خصوصی شون در این ایام بازهم مثل سفر اربعین کربلا عاشق ایران رو شرمنده کردند! امیدوارم با پست های جهادی این روزهام با دست پر بتونم قدری از محبت های دوستانم رو جبران کنم. 

***** سالی که نکوست از بهارش پیداست! سالتون زهرایی س ...


برچسب‌ها: جهادی, خدا, لذت, خاطره جهادی, مناطق محروم
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 14:50 به قـــلم عاشق ایران |

عشق یعنی یک پدر ... پدری که از شوق عجیبش به پسرش و عشق پنهان پسرش به اون آگاهه و مدتی انتظار کشیده تا در تعطیلات نوروز پسرش رو بیشتر ببینه ولی با آغوشی از دل دریایی و طبع بلندش آقازاده اش رو راهی آبادانی فکری و فرهنگی جامعه اش میکنه ...

عشق یعنی یک مادر ... مادری که لحظه شماری میکنه لحظه تحویل سال قربون قدوبالای دست گلش بره .. مادری که از تماشای جوونش ذوق میکنه و از اینکه چنین فرزندی تحویل مملکتش داده افتخار! اما "مادرانه" مثل مادر شهدا پسرش رو بدرقه جهادی میکنه ...

عشق یعنی یک خواهر ... وقتی بعد از چندسال مدرسه و بی حوصلگی از سیستم اموزشی فعلی تصمیم میگیره امسال با برادرش از روزای تعطیل استفاده کنه و یه مسافرت با دل سیر بره ... اما ترجیح میده داداشش برای بقیه بچه های محروم از محبت هم داداش باشه ...

عشق یعنی یک برادر ... برادری که امسال رو راضی به رفتن داداشش بشه ولی باهاش طی کنه که سال های بعد باید دست اون رو هم بگیری و ببری ...

عشق یعنی یک همسر ... که حاضر میشه جمع شیرین فامیل و اقوام رو به یک لبخند بچه مسلمون بفروشه تا دوش به دوش کنار شریک زندگیش خودش رو وقف خدمت به مردم سرزمینش کنه! 

عشق یعنی یک دوست ... که از نبودن دوستش دلتنگ میشه و غصه دار. حتی جای خالی دوستش رو می بینه اما از اینکه دوستش رو به اردوی جهادی با دنیایی از محبت بدرقه میکنه خوشحاله!

------------------------------------------

* تسلیت ایام عزیز فاطمیه س ...

** عشق یعنی پدر و مادر عاشق ایران ... 

*** ان شاءالله دست پر از این اردوی پرنور برگردیم... 

**** نوای وبلاگ: تقدیم کریم اهل بیت ع تا بعد از بازگشت ...

***** این سه چهار روز هم میگـذره ... التــماس دعــا و حلالیــت ...


برچسب‌ها: جهادی, خدا, لذت, خاطره جهادی, مناطق محروم
+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 17:48 به قـــلم عاشق ایران |

نمیدونم چطوری از گلوی برخی مسئولین کوچیک و بزرگ پایین میره سه چهار رقم نوشیدنی و خورشت و برنج سر یک سفره! نمیدونم عکسی که از آقای بوق در فضای مجازی سر میز همتاهای سعودی با یک سینی مرغ و گوشت پخش شده چطور ممکنه واقعیت داشته باشه! نمیدونم آدمها چطوری راضی میشن سی چهل میلیون برای یک شرط بندی و مسابقه لایی کشی توی بزرگراه های تهران یک شبه خرج کنند! نمیدونم بودجه محرومیت زدایی کشورمون دست کیا داره خرج میشه ... خیلی چیزها هست که نمیدونم!!

اما میدونم که یکی از شیک ترین و دلنشین ترین غذاهایی که خوردم عدس پلوی دست پخت آقا پسرای گروه بود! یعنی برنجش که زنده بود و اصلا باهامون دیالوگ میکرد! اون که هیچ! عدساش شبیه هسته های پرتقال و نارنگی! ته دیگشم که اصلا روضه باز!! حالا اینا با همه اوصاف محتوایی اش یک طرف، ظرف پذیرایی از زحمتکشان فخیم و والامقام گروه (مثل من) بعد از شش ساعت کار ممتد یکطرف: تشت صورتی!

من به نوبه خودم به دوستان پر استعداد و سرشار از خلاقیت گروه در تاریخی کردن این ناهار تبریک میگم و در عین حال براشون آرزوی هدایت به مسیر عقل ورزی رو دارم! سعی کنید موفق باشید!!

------------------------------------

* قابل توجه اون افرادی که شامل پاراگراف اولم میشن! همون نمیدونم ها!! قشنگ ترین نکته این پست حرکت قشنگ اون جهادگر نازنینیه که داره دونه های برنج نعمت خدا رو از روی زمین برمیداره! آره بزرگوارها! سفره های شیک چند رقمه نصیب شما دونه های عدس پلوی جهادی مال ما ...

** جهادی نویس بروز شد!

*** یک تشکر گرم از دوستان بابک نادری از بابت درج پست حقیر در وبلاگ بابک. رفقا! واقعا عاشق ایران رو خوشحال کردید. بیشتر از این ممنونم که نظرات دوستانم رو هم درج کردید : پست "برای یک جهادگر"ِ من در وبلاگ مرحوم بابک نادری.

**** نوای وبلاگ (محبوب مخاطبانم و خودم) : سلام علی قاسم بن الحسن ع ...


برچسب‌ها: جهادی, خدا, لذت, خاطره جهادی, مناطق محروم
+ تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 18:20 به قـــلم عاشق ایران |

" مناطق محروم؟! خودتونو مسخره کنین! دولت فلجه که شماها برین عیدتونو پیش روستاییای دهاتی حروم کنین؟! این قانون همون خداست که یه عده باید محروم و فقیر باشن! همیشه یه عده تندروی بسیجی همه جا هستن! حتما فکر میکنین چقدر آدم های خوبی هستین که به فکر محرومین هستین! لابد عشق شهادتم هستین! آره!؟

اینجا نظام جمهوری اسلامیه! اگه دولت میخواست به فکر روستاها و مناطق محروم باشه می بود. چیه هرسال پا میشین روزای دور هم بودنتونو حروم خاک و خول میکنین؟! خیر سرتون درس خوندید که شأن و کلاسی پیدا کنین! اون وقت هی مثل این عقب مونده ها پاشید برید یه جایی که نه فایده ای داره! نه امنیت درست حسابی داره!

ببینم همین شماها پاشدید رفتید اونجا این اشرار گیرتون اوردن نفله تون کردن ارزش داره؟! کله تون بوی قرمه سبزی میده! مثلا سی چهل سال عمر کردین! ولی عین بچه ها می مونید! خودتون رو به هلاکت میندازید! واقعا متاسفم که از شهادت یک تصور احساسی مسخره درست کردین! همسن و سالاتون میرن مدرک میگیرن! بچه میارن! هزار تا پیشرفت و ترقی! شما برید دستی دستی به الافی بگذرونید! "

خیلی آروم گوش میدم. اونقدر که خشمش دوبرابر میشه. می شنوم اما به دل نمیگیرم.

" ما خیر شما ها رو میخوایم! میخوایم از زندگی تون لذت ببرین! از جوونی تون کیف کنین! نه اینکه وقت تون رو بریزین توی جوب! بخدا عقلم خوب چیزیه! جوون توی این سن وسال نیاز به آرامش داره! کوه! دریا! جنگل! برای اینکه روحش تازه بشه! نه اینکه بره توی گرد وغبار و آلودگی و گرما و خاک افسرده بشه و مریض! چرا ساکتی؟! به چی فکر میکنی؟! "

به نگاه پسرها و دخترام فکر میکنم که اگر یک درصد امکانات من رو داشتن با استعدادهای بکر و دست نخورده شون الان برای جامعه شون مایه افتخار و سربلندی همه می بودن! نگاه هایی که قول دادم امسال براشون از شهدا و راه سید الشهدا بگم. از چشم هایی که وقتی داستان حضرت رقیه رو شنیدن دیگه از من خجالت نمیکشیدن و راحت اسمونی میشدن! از چشم های تشنه دانش و توانایی های افراد حداقلی چون من!

----------------------------------------------

* چقدر سخته چیزی رو که "چشیدی" و چشیدنیه، بخوای برای دیگران عقلانی توضیح بدی!

** دلم میخواست بهش بگم ما خوشحال میشیم مردم میرن مسافرت. اصلا ما میریم جهادی که افراد بیشتری بتونن مسافرت های قشنگتری برن. شاید خودمون نریم ولی از شادی دیگران لذت می بریم. بقول قیصر: گرچه یاران همه از شادی ما غمگین اند! باز شادیم که یاران ز غم ما شادند ... 

*** نوای وبلاگ : شیخ حسین انصاریان.


برچسب‌ها: جهادی, خدا, لذت
+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 19:35 به قـــلم عاشق ایران |

اصلا امید من شده اردوی جهادی! سفرهای کمی تو زندگی نرفتم اما دلنشینی سفرهای جهادی همیشه یه جور خاصی بوده. اغراق نیست! باشه اصلا من تعریف نمیکنم. چون پست امروزمم راجع به خود جهادی نیست. بلکه میخوام از یک جهادگر بنویسم.


ماجرای این پست به زمانی برمیگرده که یه بار توی اردوی جهادی جنوب شرق کشور بصورت تصادفی با بچه های گروه جهادی دانشگاه باهنر کرمان برخورد میکنیم. یادم نیست چرا و چطور؟ اما خوب یادمه که بچه هاشون چقدر ماه بودن. هنوز چند دقیقه نشده بود که تیم شون با من و دوستانم گرم گرفتن و خیلی زود صمیمی شدیم. چقدر خوب برامون مشکلات گروه های جهادی منطقه و امکانات استان رو تشریح کردن.

توی نگاه همه بچه هایی که اون ده دقیقه توی ذهنم مونده فقط و فقط این چهره یادمه: بابک نادری. 


وداعی میکنیم و خیلی زود به مقر برمیگردیم. از اونجا هم عازم منطقه مون میشیم. پی بردن به شخصیت های بزرگی که دقایقی قبل دیدیم واقعا کار ساده ای نیست!

به این جمله وقتی بیشتر ایمان میارم که از برابر دیدگانم خبر تصادف غیر قابل باور بابک بهمراه همسرش شمس الضحی حسینی و نوگل نازنینش میگذره! بهمین سادگی! 



-------------------------------------

* پست تقدیم به بابک نادری و همسرش.

** وبلاگی که دوستان بابک ایجاد کردند : اینجا

*** نوای وبلاگ: ای دل! میرسند از راه ...  فرزندان روح الله...

**** کم کم روز شمار جهادی عاشق ایران هم آغاز میشه ان شاءالله !


برچسب‌ها: جهادی, خدا, لذت, خاطره جهادی, مناطق محروم
+ تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 15:37 به قـــلم عاشق ایران |

دوستم همفکر من نیست. بیراهه نمیگوید اما عقاید و انتقادهایش کمی تند است.

هروقت میدان انقلاب میرسیم میگوید: اینجا "انقلاب"! جایی که علم و دانش "می میرد".




---------------------------------------------
* تمام بهار تحصیلی و شکوفایی علمی و رقابت مهارتی دانشجویان کشورمان، در ارائه پایان نامه برتر و منابع قوی علمی است. آن وقت ظهور پایان نامه در پنج دقیقه! ارائه تحقیقات جهت رزومه معتبر و نمره بالاتر در آی اس آی فقط با پنجاه هزار تومان! رشته و موضوع با شما کار شیک و شکیل از ما!

** جالب اینکه این معضل وحشتناک که درحال خشکاندن درخت علم و ذوق و شوق علمی است، نه به وزارت علوم مربوط است نه به وزارت ارشاد و نه حتی شهرداری! لابد این هم به جریان انحرافی مربوط است!!!

** نوای وبلاگ برای این مصیبت بزرگ علمی کشور پیدا نکردم. توسل به شهدا کردم. نوای وبلاگ: طلاییه!

+ تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 18:0 به قـــلم عاشق ایران |

دلم برای هویزه تنگ شده است .. 

خادمی هویزه ... چوب پر بدست گرفتن ... برای فریاد خوش آمدگویی که به میهمانان پابرهنه شهدا سر دهم ... از بزرگی و شکوه شهدا و افتخار خادمی قطره اشکی بریزم و سر به زیر بیندازم ولی برای اینکه امر راهنمایی زائران را بعهده دارم مجبور باشم با گوشه چفیه صورتم را خشک کنم ...

ای شهدا ... من دلم گرفته است ... سوالی دارم ... چقدر باید اشک فراق شرهانی و شلمچه میهمان خلوت هایم شود تا بلکه رزق این دل بهانه گیر کنید خاک های گرم دیارتان را ... ؟

باشد! قول میدهم ... شما مرا بطلبید من قول میدهم سمت مزارتان نیایم ... قول میدهم کارت خادم الشهدا به سینه نچسبانم... قسم میخورم نام بزرگ مادر سادات را در بدرقه میهمانان تان بر زبان الکنم نیاورم ... حتی چوب پر های خادمان را هم برندارم و شما منت سرم بگذارید تا گمنامانه فقط و فقط سرویس بهداشتی بشویم ...

آخر ... آخر وقتی راوی میگوید دو زانو بنشینید رو به بیابان .. قبله دل تان را پیدا کنید ... کربلا 300 کیلومتر ... از شهدا گرفته اید کربلایتان را ...؟ آن وقت میخواهم مثل بچه هایی که از رو برگرداندن مادران شان بغض میکنند برای دوری از پدرم سید الشهدا اشک یتیمی بریزم ... 

آخر ... این دل مگر چقدر تحمل دارد؟ مگر آب و هوای خاکی این شهر چقدر سر سازش دارد؟ مگر یک ظرف چند نوع مظروف را میتواند در خود جای دهد؟ هرچند دیگر دلی نمانده است که بخواهم برایش نگران باشم ... دلی که کاروانسرای زمینیان شده و با هرچیزی آرام میگیرد ، همان بهتر که طلبیده ی آسمانی ها نشود ... 

از راه دور سلام میدهم ... به همه شهدای بزرگ سرزمینم ... صفای طلائیه نصیب آنان که پای دل شان لیاقت برهنه شدن روی خاک دیار شهدا را دارد ... ای مسافران شهدا! فراموش نکنید دعای خیر همین زمینی ها برای تان آبرو شده تا از جانب ما به میهمانی خداوند بروید ... عشق بازی تان با شهدا دلمرده های شهر نشین را از خاطر زهرایی تان نبرد ...

سلام ما را به شهدای تفحص برسانید ... به حاج علی حاتمی ... به جایگاه پرواز شهیدان ... به دوکوهه .. به سه راهی شهادت ... به هرجا که بغض کردید و یاد حسین بن علی علیهما السلام افتادید ... هرجا که یادتان آمد چقدر خوش سعادت بودید و چه خوب میزبانانی داشتید ...

--------------------------------------------

* پنجره زیباست اگر بگذارند ...  چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند ...

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم ... عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند ...

+ تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 13:21 به قـــلم عاشق ایران |

مخاطب اين پست شخص شما!! بله شخص شما! 

شمايي كه پدر و مادريد و خواستيد كه باشيد! اما براي بچه هاتون بهترين سيستم تربيتي رو اتخاذ نميكنيد!

شمايي كه پسر يا دختر خونواده اي اما بود ونبودت فرق خاصي نداره!

شمايي كه دكتر و مدرس و استاد و سخنران مملكت هستي و فقط از علم و عالمي "نمره" دادن رو فهميدي!

شمايي كه مسئول ارگان ارزشي هستي ولي حواست نيست چطور زندگي ميكني!

شمايي كه بازاري هستي و جنس مردم دست توئه! ولي امانتدار مال مردم نيستي!

شمايي كه وبلاگ نويسي! ولي دور خالی میزنی و بود ونبود مطالبت فرقی حداقل بحال خودت هم نداره!

و همینطور شمایی که مثل عاشق ایران دیگران و اعمال و رفتارهاشون رو خوب خوب می بینی ولی خودت رو نه!

-------------------------------------------------

* برای "چ" فقط میتونم بگم بیشتر از ابراهیم حاتمی کیا خوشحالم تا فیلم. از بودنش (اگه بخاطر حرف خودش نگیم بازگشت!) درسینمای دفاع مقدس خوشحالم. البته بگم ها هنوز هم  بشدت معتقدم فقط یک فیلم خوب وجود داره و اون هم "آژانس شیشه ای" هست و بس!

** برای چشمهایم نماز باران بخوانید ... بغض کرده ... نمی بارد ... 

*** ای شکسته استخوان ها السلام ... السلام ای قهرمان ها السلام ... 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 14:55 به قـــلم عاشق ایران |

هرچند پست قبلی خیلی حالمون رو گرفت اما اتفاقای خوب و قشنگی هم امسال افتاد.

یک) قشنگ ترین شخصیت جشنواره: ابراهیم حاتمی کیا

نه بخاطر ساخت فیلم "چ" و نه بخاطر بازی گرفتن های هنرمندانه اش. نه بخاطر بازگشت شکوهمندانه اش به سینما و نه بخاطر اذیت شدن های این سال هایش. نه بخاطر احیای ژانر دفاع مقدس در سینمای ما. نه بخاطر پشت پا زدن به قشر روشنفکرنمای مریض سینما. 

بلکه بخاطر فدا کردن خود و زحمات و "چ" بینظیرش برای دیده شدن هرچه بیشتر یک فیلم دفاع مقدسی دیگر! دست مریزاد عمو ابراهیم! (+) دل دریایی ات هنوز هم برای ما شناخته شده نیست ... وجدانا من جای تو بودم منتظر یه چنین روزی میشدم تا با ظهور دوباره ام همه رو محو تماشای قد وبالای فیلم خودم کنم! ولی شما بزرگتر از این حرفهایی .. وگرنه کی میدونست شیار 143 چی هست که حالا بخواد جایزه بهترین فیلم مردمی رو بگیره! ارادت دارم به اون آوینی بزرگی که همیشه ذکر و فکر شماست!

دو) قشنگ ترین قسمت جشنواره: کناره گیری "عصبانی نیستم!"

وقتی گندش دراومد که دوستان بزرگوار هیات داوران قراره چه بلایی سر فیلم های خوب بیارن و چطور ذبح شون کنند رضا درمیشیان نامه ای بغض وار نوشت مبنی بر کناره گیری از جوایر جشنواره که اواسط اختتامیه قرائت شد. بغض نامه ای که داد امیر صباغ را هم دراورد (+).

ممنون! نه برای صحنه های سیاسی فیلم و نه برای سکانس هایی که قطعا با ممیزی شدید روبرو خواهد شد بلکه بخاطر اینکه رسما مجبور که کناره گیری شدید و جوایز شما حذف شد تا مجبور به کناره گیری باشید. بی شک این کنار رفتن اجباری خیلی حرفها داشت!  

سه) قشنگ ترین فیلم جشنواره: میهمان داریم.

محمدمهدی عسکر پور در فیلم جذاب خود با توانایی های بالای خودش روایتی از زندگی سخت و مشکلات پدر ومادر سه فرزند شهید و یک فرزند جانباز رو به تصویر کشیده بود که الحق هم فیلم رو دراورده بود. (+) مخصوصا باور پذیری کرامت شهدا در زندگی خشک و روز مره تکراری ما. 

خانواده شهید قصه ما (حاج کاظم و فخر السادات با بازی پرویز خان پرستویی و اهو خردمند) درحال اماده کردن منزل هستند برای یک میهمان خاص که کسی نیست جز ... ! آفرین! مقام معظم رهبری! رهبر و هدایتگری که واصل من ِ انسانی ماست به معبود گمشده مان در فرازها و نشیب های زندگی. فقط میتونم از ته دل بگم خداقوت اقا عسکرپور ... منتظر اکران "میهمان داریم" در نوروز امسال هستیم !

چهار) قشنگ ترین اتفاق جشنواره: احساسات مریلا زارعی.

خانم زارعی تقریبا اکثر نقش هاشون ناظر به یک تز اجتماعی محکم بوده و میتونم بگم از کسانی هستند که کمتر کار خاکستری ازشون شاهد بودیم. شاهکار خانم زارعی در اختتامیه بعد از دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن این بود که از جمع حاضر خواست به احترام "مادران شهدا" قیام کنند که این حرکت اتفاقا با همراهی گرم مخاطبان حاضر در سالن مواجه شد. (+)

خانم زارعی خداقوت ... تشکر از این اتفاق! تشکر از درسی به خودشیفته ها دادید! (+) انشاءالله بتونم فیلم شیار 143 رو که در ماه مبارک با زبون روزه بازی کردید ببینم و مثل همه اشک بریزم ... اصلا نیازی به ابراز نیست ... همین که دل تون گرفت و بغض تون اشک شد انشاءالله برکت خودش رو داره ... بازم خداقوت ...

------------------------------------------

* بنظرم باید زشتی ها رو با قشنگی ها با هم دید! نه بزنیم له کنیم و نه خیلی بالا ببریم!

** نظرات خودتون رو براساس دو پست جشنواره فجر بگذارید! حتما زشت ترین ها رو هم بخونید!

*** دلم نمیاد نوای وبلاگ رو تغییر بدم. تقدیم به شهدای مظلوم انقلاب اسلامی که واقعا گمنام اند!

+ تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 18:50 به قـــلم عاشق ایران |

جشنواره امسال هم تموم شد! اما بغض هایی برای عاشق ایران موند که گفتنش در این مجال واجبه!

یک ) زشت ترین شخصیت جشنواره: رضا عطاران.

اقای عطاران! ان شاءالله که من رو یادت بیاد! سال قبل برج میلاد همدیگه رو دیدیم . گفتی سینما باید باز باشه! گفتم باز بودن محدودیتی داره؟ گفتی سینما یعنی همین! بیکران و نامحدود! هیچ چیز نباید دست هنرمند رو بسته نگه داره!

اقا رضا! شنیدم گفتی حاضری برای خندوندن مردم هرکاری بکنی! حتی... (+)! بنظرت این جمله حتی از دیدگاه انتلکتوئل ها یا همون روشنفکر نماهای خودمون هم پذیرفته است؟؟؟ میدونی یعنی چی حرفت؟؟ میدونی که ما شهدامون رو دادیم که هراتفاقی به هر قیمت نیفته ! می بینی داری کجا رو میزنی؟؟ 

بترسید از کف ودست زدن های بی دینانی که شما رو به سینمای مستهجن سوق میدن! طنزهای شما بیش از حد داره مستهجن میشه! متوجهی؟؟؟؟

دو) زشت ترین جمله جشنواره : سعید راد. 

ببین مشتی! هنر نیست از تریبونی که بعد این همه سال از دستمون در رفت و افتاد دستت به نفع قمار بازای دربار پهلوی حرف رانی کنی! (+) فردین هرکی بود مال زمان جاهلی بود. مال دوران فیلمای کیمیایی! الان جایی توی فرهنگ خونواده های ما نداره! پس شما بیخود میکنی میای از تریبون جمهوری اسلامی از فردین و بهروز وثوق سه نقطه بعنوان اسطوره سینمای ایران یاد میکنی که بعدش بگی ببخشید جوگیر شدم! (+) اوکی؟ 

سه) زشت ترین قسمت جشنواره: داوری ناداورانه هیات داوران.

آخه مجبورید اینقدر ضایع فیلم های خوب رو ذبح کنین که داد امیر قادری و پرویز خان پرستویی مون دربیاد(+) و بعد بگید "اعتدال" یعنی حذف و رای نیاوردن یک فیلم بخاطر مصلحت؟؟؟؟ یعنی آیا ما روی سرمون چیزی به اسم شاخ وجود داره؟! خودتون فهمیدید چیکار کردید؟؟؟ اگه این داوری بود ناداوری چی بود!؟

چهار) زشت ترین فیلم جشنواره: طبقه حساس کمال تبریزی.

تمام فیلم نجس و کثیف اقای تبریزی مربوط به ماجرای یک قبره که توی یک کلاهبرداری به دو نفر فروخته میشه! این دونفر زن عطاران و شوهر بهاره رهنما هستن! و ما در عین حال می بینیم که عطاران فردی مثلا باغیرت هست (مثلا خیر سرش) و از همبستری زنش با مُرده ی دیگه شاکیه! و همش درحال فکر کردن به وضع همسرش هست که الان کنار یک جسد مرد دیگه چی بین شون میگذره!! 

آقای تبریزی تشکر که بعد چهار سال اومدی بگی خیلی گنده ای و میتونی مفهوم سکس رو هم توی جمهوری اسلامی به کثیف ترین شکل ممکن موضوع اصلی فیلمت کنی! مرسی که هنرمندانه شوخی های رکیک و زننده جنسی رو درمقابل خونواده هامون به تصویر کشیدی! مرسی که باعث شدی گاردین ازت تقدیر کنه! (+)

اقای مثلا کارگردان! بغل دستی من خانومی بود که شالش رو هنگام تماشای فیلمت برداشته بود اما همین خانوم هم با این حجاب و فکرش درمقابل سکانس های وحشتناک شما دستش رو به نشانه شرم مقابل چشمانش میگرفت و بماند که چه نجاستی شده بود فضای اون شب سینما! بماند که توی فیلمت بارها میگی "موهاتو بپوشون انقلاب شده!" بماند که عطاران در نمای باز استخر برهنه میشود! بماند که حرکات دست عطاران بدتر از هزار دیالوگ رکیک است! بماند که فیلمت هیچ نکته ای نداشت! 

پایان تلخ کمال تبریزی! برای این از مارمولک میترسیدم که ساخته کسی مثل تو بود! فکرتان مسموم است اقا ! مسموم!

پنج) زشت ترین اتفاق جشنواره: احساسات خانم چادری.

خانومی چادری توی نشست عوامل فیلم قصه ها ساخته رخشان بنی اعتماد جوگیر میشه و شروع میکنه به خالی کردن خودش که آقا این چه وضعشه؟! چرا سیاسی کاری میکنید؟ چرا مردم رو فلان نشون میدید!؟ اونم جایی که فضای هنرمندان کشوره و باید کمال هنر رو توی بیان و ابراز عقایدت داشته باشی!

خب خواهر بزرگوار من که دغدغه فرهنگ داری! خواهر خوبم که دیدی بعضی فیلمها چقدر ما رو سوزوندن! شما که دیدی چادرت چقدر غریبه بین اون جماعت توی برج میلاد! شما که دلسوزی!

خب چرا  جلوی عوامل فیلم احساسی میشی و شروع میکنی به خالی کردن خودت؟؟ والا ما هم داریم توی همین سینما کار میکنیم و برای فرهنگ مون تلاش میکنیم! مگه ما درد نداریم؟ مگه ما پر نشدیم از غصه نداشتن سینمای متعهد؟؟ ولی خب اینطوری درسته؟ یکهو جوگیر بشیم و طرف رو بشوریم؟  چیزی حل میشه؟ جز اینکه نگاه ها به سمت همه ما حزب اللهیای پاکار سینما منفور بشه فرق دیگه ای میکنه؟!

خوب شد جمعیت شما رو "هو" کردن و با خفت مجبور به ترک سالن شدی؟ خوب شد بعد از رفتنت به افتخار رخشان بنی اعتماد و بیانیه اش که حالا مثل امامزاده ها شده بود کلی کف و سوت زدن؟! اینو میخواستی؟ چرا یه کاری کنیم که یک طیف تاوانش رو پس بده؟

-------------------------------------------------------

* بی صبرانه منتظر پست بعدی باشید! 

** نوای وبلاگ: مژده ی یوسف به کنعان آمده...

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 17:27 به قـــلم عاشق ایران |

 **** خداقوت! چقدررررر شلوغ کردین امروز ملت! چه خبر بود؟! ****

**** خدا میدونه ! امسال باشکوه ترین حضور مردمی رو شاهد بودیم! ****

**** جدی ترین مرگ بر امریکاها بعد از انقلاب رو امروز گفتیم!****


پیرمردی که خودجوش بلندگو اورده بود و به جمعیت روحیه میداد!



یه حاج آقای خوش خنده با آقا پسر گل گلابی شون!



این دختر خانومم با لب برچیدن و دست روی سینه ش سوژه جالبی شده بود!




باقالی تازه با اون بوش بهمراه لبو و آلوچه و سایر رفقا!!



یک خونواده بانمک و شیطون!



شاه عکس عاشق ایران از 22 بهمن سال 92



حرفم یک جمله باشه: "جمهوری اسلامی ایران" حلال مون ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 16:50 به قـــلم عاشق ایران |