شب دوم كه توي راه پياده روي نجف تا كربلا بوديم با وجود اينكه حواس مون بود مبادا جاي خواب توي هيئت ها(يا همون موكب ها) رو از دست بديم نميدونم چي شد كه اذان شد و اتفاقا موكب ها سريع پر شد و هرچي جلوتر مي رفتيم بيشتر از پيداكردن جاي خواب نااميد مي شديم. مخصوصا كه مسئولين كاروان يادآوري كرده بودند سعي كنيد زود جا پيدا كنيد وگرنه شما مي مونيد و سرماي شب هاي عراق!
دغدغه خستگي راه و نداشتن جا حسابي ذهنم رو مشغول كرده بود كه با صداي يك ايراني كه دعوت به چايي مي كرد به خودم اومدم. ايراني بين موكب هاي عراقي دعوت به چايي كنه يك حس ديگه اي داره. نزديك شديم و ديديم چند تا جوون ريش بلند كه قيافه شون به بچه هاي حوزه مي خورد كنار يك موكب فرش انداختن و دارند بلند بلند بگوبخند ميكنند! اولش فكركردم صاحب موكب هستند ولي بعد ديدم خودشون هم مهمونن و قمي هستند.

بعد از ابتدايي ترين حرف هاي محاوره گفتم: "جانم فداي حضرت معصومه س رفقا اين موقع جا سراغ نداريد؟ ما دونفريم". درحاليكه ميدونستم طرح اين سوال فقط باعث ضايع شدن خودم و رودرواسي دوستان طلبه م ميشه. شخصي كه حسين نام داشت گفت: "چرا كنار جاي خواب من سمت راست موكب جا هست. احتمالا براي رفيقت هم يك جا پيدا بشه." خيلي بهت زده از اين جواب با هماهنگي يك نفر ديگه داخل رفتيم ودرحاليكه به دل مون شور اسم خواهر نازنين امام هشتم افتاده بود رفتيم داخل و با كمي تنگي جا و فشار تونستيم در يك شاهكار تاريخي توي اون ساعت از شب جاي خواب پيدا كنيم. اينقدر غيرمنتظره بود اين اتفاق كه دوستم چسبيد به جاش كه مبادا كسي اونجا رو پر كنه!!
باشورو حوصله و چهره اي خندون اومدم بيرون همونجايي كه بچه هاي ايراني دعوت به چايي ميكردن. ذهنم درگير شد كه چه رابطه غريبي بين حرم امام رضا و كربلاست.
گپ و گفتم با شخصي به اسم هادی از بچه هاي خوش سفر اين تيم طلبه آغاز شد. پرسيدم علت چيه كه شما چندتا ايراني اينجا هستيد و با رييس موكب كه عراقيه اينقدر رفيقيد؟ گفت: "ما چندساله اربعين يك شب اينجا ميايم. از وقتي كه رييس موكب (جواد: مردي سيه چهره چهل ساله كه بشدت خونگرم و فوق العاده بذله گو و شاد بود كه چند كلمه اي ايراني هم بلد بود و بشدت بساط خنده ما چندنفر رو فراهم كرده بود!!) كار خدمت به زوار رو با يك كيسه برنج شروع كرد و سال بعدش با پنجاه كيسه و سال بعدش با سه وعده شام وناهار و سال بعدش با شروع بناي ساختمون موكب و سال بعدش با گسترش ساختمون و سال بعدش كه امسال باشه هم ساختمون دويست نفر رو جاي ميده و هم يك هفته شام وناهارش برپاست ما خودمونو ميرسونيم به اين مرد كه در حد يك شب بهش كمك كنيم."
درحاليكه قضيه پيداكردن جا و همت جواد رو توي ذهنم جا ميكردم ادامه داد: "جواد يك مغازه داره توي بغداد كه خرج هفت تا بچه و خونواده ش رو از همون درمياره. زندگي ش بقدري حقيرانه است كه قابل بيان نيست. ولي هرسال خرد خرد جمع ميكنه و كنار ميذاره براي بهتر شدن اين ساختمون تا بتونه تعداد بيشتري از زوار پياده رو اطعام كنه و اسكان بده."
داشت ماجرا عجيب ميشد. گفتم: "با يك مغازه ساده اينطوري هرسال به زوار آقا خدمت ميكنه؟" گفت: "خودش هم راضي نيست اين حرفها جايي گفته بشه ولي اينو بدون امسال آقا رو توي خواب ديده كه دستور دادن طلا بدن بهش. كارش عجيب بركت كرده. الانم وقت توزيع شامه. بريم سراغش."
معادلات ذهني م بهم ريخته بود و نميدونستم دقيقا چه خبره تو اين بازي عشق وعاشقي؟ رسيديم به جواد تا من رو ديد درآغوشم كشيد و اونقدر به عربي خوشآمد گفت كه من خسته شدم! هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه شام توزيع شد. نشستن مردم دور سفره براي اطعام همانا و غيب شدن جواد همانا. از هاشم پرسيدم گفت اون گوشه نشسته يواش برو سراغش متوجه نشه. درحاليكه از شلوغي بالاي سر ديگ عدس پلوي عراقي جدا ميشدم و به سمت جواد مي رفتم صحنه بزرگ ديگه اي حالم رو منقلب كرد.
جواد بذله گو و شوخ و شاد و بازيگوش يك گوشه دنجي واستاده بود به جمعيت نگاه ميكرد و به پهناي صورت گريه ميكرد و اشك مي ريخت! مثل بچه اي كه مادرش رو از دست داده! مثل كسي كه اصلا اين دنيا نيست. نفهميدم چي مي ديد و چه حالي داشت. هاشم ميگفت: "سيستمش اينطوريه. امام حسين ع دلش رو خريده."
هادی حيرتم رو ديده بود. شام كه تموم شد رفتيم سراغ جواد و هادی كه عربي اش فوق العاده بود پرسيد: "جواد الان نگراني ات چيه؟ چيزي هست كه باعث بشه ذهنت مشغول باشه؟" جواد گفت:" آره بخدا. بايد براي سال بعد سيستم گرمايشي موكب رو تقويت كنم مردم سرما نخورن. بعد ميخوام پول جمع كنم اون قسمت از فضاي خالي رو هم اضافه كنم به ساختمون موكب. سال بعد بايد بهترين خدمت رو به زائرا داشته باشم. توروخدا شما هم ببخشيد موكب من قابل شما رو نداره ......" هادی ترجمه ميكرد و اشك ميريخت....
پ.ن: فقط يك لحظه به دلم افتاد ما چقدر مادي شديم. چقدر به فكر اين هستيم كه زندگي مون تجملي تر و مدرن تر باشه. اينا تو چه وادي هستن و ما كجاييم؟ زنده بودن من به زنده بودن زندگي مه! زنده بودن جواد به ريختن زندگيش پاي زوار آقا ...
+ نوشته شده توسط عاشق ایران در یکشنبه هشتم بهمن 1391 و ساعت
13:31 |